دمساز باشگرچه می سوزم ولی با سوز قلبم ساز باشبا لبان پر ز شکوه تو دمی دمساز باشروزگارم گرچه تلخ است و ندارم من امیدمرحم درد دلم باش وتو هم همراز باشآشیانم گشته خالی و همه غرق سکوتبهر این ظلمت بیا و چلچراغم باز باشنیست دیگر در برم یاری وتنها مانده امای مه زیبا رخم تو دلبری طناز باشبزم شعرم را صفایی ده بیا یکدم برممن خریدار توام تو گرمی آواز باشگوشه یِ ویرانه قلبم همیشه یاد توستبهر قلبم تو بیا و نقطه آغاز باشمُشکنانی مانده در غربت بدون هم نفسبهر دیدارش بیا و همچو یک سرباز باش
ممنون از شاعر خوب که این قطعه شعر را برایمان ارسال کرده بودند